قلبم خسته است ,نای تپیدن ندارد, خون در رگهایم لخته شده و دلم را در پستویی زندانی کرده ام. دلم برای کوله بار خسته ام می سوزد که مدتهاست بسته مانده و خیلی وقت است که سنگینی اش را بر روی شانه هایم حس می کنم. و نه جایی برای گریختن دارم., نه آرامگاهی برای رمیدن و نه سودایی برای پریدن به من نگاه کن تا جهنمی را که خدا وعده داده در زیستن من ببینی. به من بنگر تا اشکهایم گواهی دهند که دروغی در بساط ندارم. می خواهم از این ناکجا بروم می خواهم تمام ناتمام باقیمانده از خاکستر احساسم را نیز به دست تندی باد بسپارم تا برای همیشه در هجوم بادهای سرد گم شود. چه سود از گریه های مداوم؟!و چه دستاوردی از قهقهه های تکراری و پوچ؟! آری...این چنینم.پر از تباهی. سرگردان در بیابان با آسمانی خالی از ستاره.
..................................................................................................................
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچنان که تار و پود قلب من از هم گسست
می روم با زخم هایی مانده از یک سال سرد
آنهمه برفی که آمد آشیانم را شکست
می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند
از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است
راستی: یادت بماند از گناه چشم تو
تاول غربت به روی باغ احساسم نشست
طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود
روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست
ساعت 4 صبح-مجبوری بیدار شی.پس اینقدر نق نزن.
دارم فکر میکنم امروز دو تا امتحان دارم که هیچ کدوم هم بلد نیستم.آخه طبق معمول این ترم کتاب جلوم باز ولی از هر ساعت فقط 2 دقیقه اشو میخونم که اونم مفید نیست.به خودم میگم تمام ساعت هایی رو که وقت دارم باید بخونم.
ساعت 4.30-تو ماشین- بابا میگه داره برف میاد بازم تا شب بشه و برسی خونه کلی نگرانی...بعد مثل همیشه یه کم باهام درد و دل میکنه ...احساس میکنم چه قدر دوستش دارم.کلی احساساتی میشم و گریه ام میگیره. کاش منم می تونستم باهاش راحت تر از این که الان هستم بودم.اون وقت تمام مشکلاتم حل میشد.
ساعت 5-انقلاب(آخه انقلاب خلوت تر از آزادیه وراحت تر سوار ماشین میشم)-از بابا خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشم.باید صبر کنم.میخوام شروع کنم به درس خوندن که... پسری که صندلی پشتم نشسته صدای آهنگی رو که از موبایلش پخش میشه بلند میکنه.می خوام برگردم بهش یه چیزی بگم که دیدم آشناست و بالاخره منصرف میشم.آهنگی که گذاشته بود خیلی آشنا بود.آشنا مثل یه خاطره.زیاد دور نبود.چند ماه پیش با این آهنگ چه خاطره هایی که نداشتم.دوباره گریه ام میگیره.چشمم به یه رستورن سنتی ای میافته که اتوبوس جلوش پارکه.2 سال پیش.همین رستوران بود.و آهنگی که مربوط به دو سال پیش بود.آهنگی که اون زمان ازش بدم میومد حالا یه قسمت از خاطرات گذشته ام بود.اتوبوس راه میافته و آهنگها همچنان در حال پخش شدن.دارم به گذشته فکر می کنم که از پنجره یه پیرمردی رو میبینم که افتاده رو زمین.توی خط ویژه.خدایا چه اتفاقی براش افتاده؟!دوباره گریه.وصدای آهنگی که همچنان پخش میشه.صدای دختری که کنارم نشسته منو به خودم میاره.چشماش قرمزه.انگار اشکهای منو دیده.شروع میکنه به صحبت کردن.چه ناراحت کننده.دوباره گریه.و آهنگی که هنوز داره پخش میشه.دختر می خوابه و من دوباره به گذشته ام بر می گردم.این آهنگ همون آهنگی بود که با دختر عموم خونه مامان بزرگ توی اتاق عمو گوش می کردیم.یاد قایم موشک بازی هایی که برای قایم شدن میرفتیم تو زیر زمین خونه مامان بزرگ... و بابا بزرگ همیشه دعوامون میکرد.و من الان می فهمم چرا.یاد مزه ی صابون گلنار و قالب کره و...یاد پدر بزرگی که دیگه نیست.یاد دلتنگیه خودم براش.دوباره گریه و آهنگی که هنوز پخش میشه.و یاد پدربزرگ دیگه ای که 2 سال بیشترین دردها رو کشید.دوباره گریه و آهنگی که هنوز پخش میشه.و یاد...و دوباره گریه و صدای آهنگی که همچنان پخش میشه...رسیدیم.تو آیینه خودم رو نگاه میکنم.چشمام قرمز و پف کرده است.و به ترتیب پخش آهنگها فکر میکنم.من با تمامشون خاطره داشتم و ترتیبش من رو از همین روزهای آخر به سالهای دور برد.کاش هنوز بچه بودم...و من امروزهم درس نخوندم.
ساعت 10.30-دانشگاه-امتحان بد نبود و حالا باید برای امتحان بعدی بخونم.دیگه باید بخونم.
ساعت 12-کتابخونه-یکی از دوستام آخرین ترمیه که اینجاست.خداحافظی و دوباره گریه.
ساعت 13-کتابخونه-دوباره درد و دل یکی از بچه ها و بازهم گریه.
ساعت 15.45-بازم امتحان بد نبود.با بچه ها مشغول صحبتم که یکی میاد بهم میگه صنعتی شدم 19.25 .باورم نمیشه.فکر می کردم میافتم.
ساعت 17-تو راه برگشت-خوشحالم که همه اون گروهی که باهم برمیگشتیم خوابیدن و به این فکر میکنم کاش زودتر هوا تاریک بشه.آخه من جاده قزوین رو تو شب بیشتر دوست دارم.یکی صدام میکنه.پس همه هم خواب نیستن...شروع می کنیم حرف زدن و دوباره درد ودل.و بازم...ولی دیگه این بار گریه نکردم.فقط ناراحت شدم.شاید چون فکر کردم مشکل اون در برابر مشکل بقیه مشکلی نیست.یعنی واقعا هم نبود.با گذشت زمان همه چیز از یادش می رفت.شایدم دیگه هیچ اشکی نداشتم که بریزم...بعد دوباره برگشتم تو دنیای خودم.یاد این افتادم که ظهر جواب اس ام اس یه نفر رو که می گفت نگرانه دادم و اون هنوز جواب نداده بود.برای همین دوباره اس ام اس زدم چون فکر کردم شاید دیشب جواب ندادم قهر کرده(آخه دیشب گوشیم خاموش بود و وقتی روشنش کردم و اس ام اس هاشو دیدم خیلی دیر بود)وقتی جواب داد احساس کردم اگه کنارش بودم همون موقع منو میزد.منم گفتم مجبور نیستم بهت جواب بدم و دوباره کلی عصبانی شدم.چیز مهمی برای عصبانی شدن وجود نداشت ولی من اون روز دیگه برای هیچی ظرفیت نداشتم.
ساعت 20-خونه-خسته و داغون میرسم خونه و بیهوش میشم.
ساعت 22-جواب اس ام اسی که ساعت 6 فرستادم از خواب بیدارم میکنه.نمی فهمم چی نوشته و من چی جواب دادم.هنوز گیجم.ولی می دونم از جوابی که داده عصبانیم.بازم گریه میکنم.اونقدر که وقتی وسطهای شب از خواب بیدار میشم میبینم بالشم کاملا خیسه!
چه روزی داشتم!پر از اشک.........
دیروز روز خوبی بود.ولی صبح که از خواب بیدار شدم اصلا اینجوری فکر نمی کردم.نمی دونم همه وقتی عصبانی هستن گریه می کنن یا فقط خودم این مدلیم.ولی 5شنبه مثل همه ی 5 شنبه های 1 ماه اخیر خیلی ناراحت و عصبی بودم و این عصبانیت دیروز هم با من بود تا جایی که سر صبحانه کلی گریه کردم.خیلی سعی کردم خوددمو کنترل کنم تا بقیه متوجه نشن ولی فکر کنم فهمیدن چون خیلی سعی کردن تا جو عوض بشه!دیروز هم مثل سالهای پیش خونه ی مامان بزرگم دعوت بودیم ولی من اصلا دوست نداشتم برم و چه خوب شد که رفتم یعنی به زور بردنم.قبلا خیلی شنیده بودم که بچه ها پاکن و ازشون میشه کلی انرژی گرفت.و من دیروز این رو تجربه کردم.مدت زیادی نگذشته ولی چه قدر دلم برای بازی کردن باهاش.بو کردنش.بوسیدنش.نق زدناش.آواز خوندناش.چشمای پر از خوابش تنگ شده.(ملینای عزیزم خیلی دوستت دارم *-: )
حتی اصلا فکر نمی کردم دلم برای بقیه هم اینقدر تنگ شده باشه.در کل دیروز خیلی خوش گذشت.
تا حالا شنیدین کسی بگه سردرگمم؟شاید برای خودتونم پیش اومده باشه...ولی من با تمام وجودم این احساس رو تجربه می کنم.نمی دونم چی می خوام نمی دونم چی کار باید بکنم.نمی دونم به کجا دارم می رم.نمی دونم چرا اینجوری شد و نمی دونم...
امروز هم یه تصمیم جدید گرفتم(یه چیزی تو مایه های تصمیم کبری)غمها و شادی های من ماله خودمه!تا اینجا هم افرادی که مشکل من رو می دونن نتونستن کمکم کنن.اگه نمی دونستن هم هیچ فرقی نمیکرد.من همینجا بودم.دیگه نمی خوام با کسی راجع به خودم صحبت کنم.یعنی خیلی وقته که صمیمیتم رو با بقیه کم کردم ولی می خوام از این هم کمرنگ تر بشه یه جورایی محو شه!یعنی مثل دخترای خوب سرمو بندازم پایین و برم وبیام.
تا اطلاع ثانوی هم این بلاگ تعطیله!من به نوشتن معتاد شدم.و شاید دوباره مثل قبل فقط روی کاغذ بنویسم که البته اونجوری خطر جدی ای نوشته هام رو تهدید میکنه!چون تا حالا هر چی نوشته بودم رو پاره کردم.یکی از دلایل نوشتن تو این بلاگ هم همین بود که نوشته هام رو از دست ندم و بعدا پشیمون بشم.
و در آخر:خدایا کمکم کن راهمو پیدا کنم.و به همه کسانی که راهشونو گم کردن کمک کن تا بتونن راهشونو پیدا کنن.
برای شما هم دعا می کنم که مثل من نباشید و همیشه شاد باشید...بدرود.
اگر قرار است پرواز کنیم چرا از تپه های کوچک؟بلند پروازی از آن کسانی است که پویا و شاد به بالاترین می اندیشند و در ذهن خود آنچه را که صمیمانه لایق خود می دانند تصویر می کنند.
دنیای شگفت انگیزی است!
اگر به فوران عشق در درونت اعتماد کنی به تقدیم آن نیز اعتماد پیدا خواهی کرد.زمانی که محبت به خود را انکار کنی و آن را به تمسخر بگیری برده عادات خود می شوی و تکرار راهای رفته تو را اندوهگین خواهد کرد.زمان به جلو می تازد تو به کجا می روی؟
همه حرکت ها در روز نخست غیر ممکن در روز دوم غیر قابل تصور و سخت و دور و فردا...
از شور و حرارت عشق بی قرار است.
کاینات خدا به کوچکی و بزرگی آرزوهای تو نمی نگرند بلکه به چگونگی حرکت کردن های تو در راه رسیدن به آنها چشم دارد.
به خودت اجازه بده رویا های زیبایت را تجربه کنی.زندگی تو ارزش این را داردکه به دلخواه تو آغاز شود و ادامه یابد.
زیرا حرکت تو ایمان به باورهای توست!
از که شکایت کنم به چه کس پناه برم و از چه سخنن برانم مگر اجازه سخنوری دارم و یا با سرنوشت خود مخالفت توانم کرد.آنجایی که من پناه برده ام مسکن تبعید شدگان است!آنجا پناهگاه رانده شدگان زندگی است.آنجا آموزشگاه سکوت و نیستی است آنجا جایگاه مطرودین پر گناه است.آنجا زندان تاریک و بی صدای رنج کشیدگان دنیای درون است.آنجا سرزمین گناه دزدی جنایت و دروغ گویی و محل ریزش اشکهای نا امید شدگان جهان فانی است.
آنجاست که روح از آن بیزار و جسم از آن گریزان است.ولی باز هم میشنوم.میشنوم که این قلب کوچک این لخته گوشت خونین با هر طپش خود فریاد میزند...نمی دانم از که شکایت کنم و به چه کس پناه برم و از چه سخن برانم مگر اجازه سخنوری دارم و یا با سرنوشت خود مخالفت توانم کرد!کاری از پیش نمی برم.من نیز فریاد میزنم...
می خوام تک تک دقیقه های زندگیم رو خط بزنم.تک تک ثانیه های نفس کشیدنم رو.
اتاقم تاریکه.
چه قدر سرده!اشکهام یخ زده.
می تونم بشنوم.می تونم ببینم.
یه چیزی جلوی راهش رو بسته.نمی دونم.شاید.
امشب نه...
فردا؟پس فردا؟هفته دیگه؟ماه دیگه؟سال دیگه؟پس کی؟
دلم گریه می خواد.
خاموشه...
اصلا ولش کن.
تا کی باید بازی کنم؟تا کجا؟تو می دونی؟
1.2.3.............
وای خدایا چه قدر کار دارم.
هوا ابریه...این هوا رو دوست دارم.
می خوام از اینجا برم.برم یه جای دور.
زوده؟نه خیلی دیر شده.
دیروز چه قدر خندیدم.چه نمایشی بود.
تردید نداشته باش.....
نترس...درسته... یه اعتراف مقدس...خنده داره.مگه نه؟
من خوبم.خوبه خوب.
امروز خیلی خوشحالم.
بالاخره تونستم.
اشتباه کردم.میدونم.الان فهمیدم با لج بازیه کودکانه هیچ چیز درست نمیشه.
می تونم بهش به عنوان یه تجربه نگاه کنم.
فقط به خاطر اشتباهاتم از خودم بدم میاد ولی باید باهاش کنار بیام.
یه جایی خوندم برای اینکه خدا ما رو ببخشه باید اول از همه خودمون خودمون رو ببخشیم و بعد بقیه کسانی که ازشون دلخوریم.
من خودم رو بخشیدم و تمام کسانی رو که بدون اینکه از من بپرسن چه اتفاقی افتاده در موردم قضاوت کردن و با رفتاراشون منو ناراحت کردن.خدایا منو ببخش...ولی بی صبرانه منتظرم این سه ترم هم تموم بشه و از اون دانشگاه مزخرف بیام بیرون.
دلم می خواست الان کنار دریا بودم و بارون میبارید و من تو ساحل دریا قدم میزدم.این تنها چیزیه که برام لذت بخشه!
اینم یه بخش از زندگیم بود که خوب یا بد گذشت.
دیروز تمام شد.امروز تمام می شود و فردا نیز.و زندگی همچنان ادامه دارد...
دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید.خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.
(پائولو کوئلیو)